... ایــــــن منــــــم
كلا يه چيزي رو از اول شروع كردن هميشه برام سخت بوده ! درست مثل همين پست گذاشتنه الان بعد از بيشتر از يك ماه تو اين وبلاگ ... نمي دونم بايد از كجا شروع كنم و از چي بگم دقيقا ! تو اين مدت اتفاق اونطوري به خصوصي نيفتاد كه مثلا بخواد مسير زندگيمو عوض كنه ، نه ! ولي خب يكي دوتا اتفاق واسم افتاد كه دلم مي خواد بنويسم ! هرچند مختصر ... - يك هفته تهران بودم . 3 روزش رو هم با جوجو بودم . روزاي خوبي بود ، مثل هميشه ! حرفاي آخرو زديم . "ما هيچوقت با هم ازدواج نمي كنيم" نتيجه ي نهايي !! بيشتر از اون يكه فكر مي كردم از روشن شدنِ تكليفم خوشحال شدم ! و يه چيز ديگه اينكه اين سري اون كشش هميشگي بهشو نداشتم ... خنثي بودم انگار ! حتي يه قطره اشكم نريختم ... نه جلوروش نه بعدش ! (از من بعيده خوو) - دوباره دانشجو شدم . در حالي كه اصلا حوصله ي درس خوندن ندارم ! دلم مي خواد مستقل باشم ... :( - يكي از مامانبزرگام به شكل فجيعي در بسترِ بيماريه ! به حدي كه يه سري ما همه ي گريه هامونم واسه "دور از جون" از دست دادنش كرديم ! دكتر جواب داده بود ! البته الان يكمي بهتره ... همين . امروز همون روز معروفيه كه اينروزا خيلي ورد ِ زبوناس ! همون روز ِ خوش تاريخ ... و من امروز بعد از نزديك به دو هفته با جوجو حرف زدمو حالشو گرفتم !
يعني اينقدر سرد و بد بابهاش حرف زدم كه حال خودمم داشت بهم مي خورد !!
الان كه بهش فكر مي كنم ، نه خوشحالم ،نه ناراحت ... فقط سبكم ! اصلا حس خوبي ندارم اين روزا ... دوست دارم ازش دل بكنم ! نمي خوام
شاهد ِ بودنش با يكي ديگه باشمو به گند كشيده شه احساساتم ! من واقعا نمي كشم
ببينمش با ديگري ... به شدت وا مي رم و ضربان قلبم تند مي شه وقتي حس مي
كنم وجود اونيكي رو ! اين فقط در حد ِيه حسه و من اينقدر داغون شدم ، نمي
دونم اگه مطمئن شم چه حالي مي شم !! به همين خاطر مي خوام پامو بكشم كنار
... نمي خوام خورد شم !! اين اواخر ديگه برام عادي شده بود ... با نبودنش كنار اومده بودم ! تا
اينكه باز رخنه كرد تو زندگيمو همه چي از نو شروع شد !! ولي من مي تونم
... من مي تونم خودم باشم ! من هيچوقت مِنتشو نكشيدمو خودمو بهش تحميل
نكردم ، از اين به بعد هم نخواهم كرد ! تا چند وقت پيش خوشحال بودم كه دوباره مي بينمشو هديه تولدشو بهش مي دم
، ولي الان ...! دلم مي خواد فقط پست كنم در ِخونشون !! حتي امروز بهم
گفت كه دولت ديگه بودجه نمي ده و مجبورن نيروگاه رو نيمه كاره رها كنند ،
گفت جمعه صبح تصفيشه و واسه ظهرش بليت داره كه بياد تهران و من فقط بهش
گفتم " به سلامتي " يعني هيچي ديگه نتونستم بگم ، هيچي ! فكر مي كرد خيلي
خوشحال مي شم طفلك ... + مي دونم خيلي چرت و پرت گفتم ... بزاريد پاي آشفتگي و بي حوصلگيم !
فقط دوست داشتم امروز يه پستي داشته باشم ... نمي دونم 9 سال ديگه كه مي
شه 99/9/9 من كجام ... جوجو كجاس ... باهميم يا نه ... اصلا هستيم ! هيچي نمي دونم ... حس مي كنم يكي رو دوست داره !! قبل اومدن ِپيشم بهش گفتم كه اگه دوست دختر داره ، من نميرم كه ببينمش ! گفتم من به خودم اجازه نمي دم كه منجر شم به كسي خيانت كنه و اون هم با صراحت اعلام كرد كه مجرد صددرصد ِ و بعدش برام توضيح داد كسي تو زندگيش نيست ! تو تمام طول روز هم گوشيش دسته من بودو خيلي از هرنظر خودشو تنها جلوه مي داد ! اما ... من محاله حسم اشتباه كنه !! مگر در مواقع خاص كه خلافش ثابت شه ... اينروزا باز با خودم درگيرم ! همش به خودم مي گم نبايد باهاش دوباره ارتباط برقرار مي كردم ... مي ديدمش ... مي بوسيدمش ... جلوش اشك مي ريختم ... دستاشو لمس مي كردم ... باهاش حرف مي زدم ... دوباره باهاش خاطره مي ساختم !! مني كه مي دونستم كار به اينجا مي كشه ... مني كه طاقت رابطه ي سردو ندارم ... مني كه اگه ببينم با يكي ديگس خورد مي شم ... مني كه هيچيم معلوم نيست ... مني كه بايد پاكش كنم از صحنه ي زندگيم ! اين حس داره داغونم مي كنه ! نه براي اينكه حسادت كنم ، نه ! اون يه انسان آزاده و حق انتخاب داره ... اين كه من دوسش دارم دليل بر اين نميشه كه اونم حتما بايد دوسم داشته باشه ! فقط من طاقت دروغو ندارم ... طاقت پنهون كاري ... طاقت بازيچه شدن ... طاقت زاپاس بودن ... طاقت خيانت ديدن رو ندارم ! واقعا نمي كشم !! درسته ما رابطمون در حد ِ يه رابطه ي دوستي ساده هم نيستو خيلي خيلي كم از هم با خبريم ! اما همينشم من دلم مي خواد اغلا تكليفم مشخص باشه كه كجاي كارم ! اون روزي كه تو دريا بوديم ازش پرسيدم : چرا از من فرار مي كني ؟ تو كه مي گي اينقدر دوسم داري ، چرا نمي خواي رابطه مون ادامه داشته باشه ؟ از چي مي ترسي ؟ مشكلت چيه ؟ فقط سكوت كرد !! و من هر روز اين سكوت رو يك جور تعبير مي كنم ... امروز تولد جوجو بود ! من هيچوقت تو اين چند سال تولدش كنارش نبودم و فكر هم نميكنم در آينده كنارش باشم ... به هرحال تقدير ما اينجوريه ديگه :) ديشب ساعت 12 با sms بهش تبريك گفتم ...
مي خواستم اگه بيدار باشه بهش زنگ بزنم ، كه ديدم نيس ! اينقدر سر ِ اين
پروژه نيروگاه جديده خسته مي شه كه تولد مولد حاليش نيس :دي صبح نزديكاي 8
جوابمو دادو تشكر كرد ، گفت به هدفم رسيدمو اولين نفري بودم كه تبريك گفتم
! و من خيلي خوشحال شدم ... چند روز پيشم سر كادو دادن بهش با هم
بحثمون شد ! ازش آدرس اونجارو خواستم كه كادوشو بفرستم ، برگشت گفت خيلي
ممنون ، نمي تونم قبول كنم . زحمتت مي شه و از اين حرفا كه هركدومشون مثل
خنجري بود به قلبم ! دقيقا عينه يه غريبه باهام حرف مي زد ! اعصباني شدم
... ازش خواستم بي خيال شه و ديگه sms نده در اين باره ! فهميد ... فرداش
بهم زنگ زدو اصلاح كرد حرفاشو ... گفت اونجا آدرس درست درموني نداره و
وقتي سر كارن كسي خونه نيست و به طور كلي شرايطش نيست ! و گفت ترجيح مي ده
با روبوسي و از نزديك كادوشو بگيره !ماست مالي درواقع ... خب كجا بوديم ؟! :دي آهان ... ساعت
نزديكاي 11 بود كه بهش زنگ زدمو تبريك گفتم ! بعد از ماهها 45 دقيقه يه
ريز باهم حرف زديم ... دلم پر مي كشيد وقتي نگرانم مي شد و تاكيد مي كرد
كه حتما مواظب خودم باشمو يه رژيم غذايي خوب رو دنبال كنم كه ايندفعه
ديدتم ، توپول شده باشم ! دونه دونه نشست دخترايي كه امروز رو wall
فيسبوكش تبريك گذاشته بودنو ، معرفي كرد ! منم هي مي گفتم به من چه ، هر
كيه ! (و فقط خدا ميداند كه با چه ولعي گوش مي دادم :دي) قرار شد چند وقت ديگه كه به تعطيلات
ميخوره و مياد تهران ، اگه امكانش بود من برم پيشش يا اون بياد پيشم و يا
نهايتا كادوشو پست كنم ! اما با همه ي اين تفاسير ، من هنوز دقيق نمي دونم
چي بهش كادو بدم ! اصلا نمي شه واسه پسرا چيزي خريد ... البته ادكلنWOOD
مدنظرم بود كه بگيرم براش بفرستم ... چون فقط همين يه عطر مردونه رو مي
شناسم و نسبتا خودم دوسش دارم ... با اين حال به شدت از پيشنهادات شما
دوستان عزيز استقبال مي شه !! هلپ مي پليز ...
| Design By : Night Melody |
